روی برگ های پاییزی قدم می زنیم... صدای خش خش برگ های ترد در گوشمان می پیچد...
تو به من می گویی: "کدام برگ را بیشتر دوست داری؟"
و من از بین انبوهی از برگ های افتاده بر زمین , آن یکی را برمی گزینم که رنگ نارنجی تندی به خود گرفته است! رنگ شعله های آتش... آتش عشقی که نخست هیزمش را تو ریختی و سپس عهد بستیم تا ابد در کنار هم این شعله را روشن نگاه داریم...
دست مرا می گیری و از جیب سمت چپ بارانی ام در می آوری و در جیب سمت راست پالتوی خودت فرو می بری... گرم می شوم... از گرمای عشق درونت, تمام وجودم به آتش کشیده می شود... و چه سوختن شیرینی!
به قسمتی از کوهستان می رسیم و روی سنگ ها می نشینیم؛
تو یکی یکی برگ ها را از روی زمین برمیداری و مقابل چشمان من نگاه میداری و میگویی: "چقدر دلربایند.... مگر نه؟"
من لبخند می زنم و تو هر دو دستت را پر از برگ می کنی و درحالیکه آن ها را بر سرم می ریزی, می گویی: "دلربایند... اما هیچگاه به دلربایی تو نمی رسند عزیزدلم..."
و من غرق در لذت می شوم و طبق معمول دوربین به دست...!
95/6/26
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری