سیام مرداد ماه، دهمین سالگرد رادیو هفت بود، اگر امروز همچنان برقرار میبود. اگر تنها و بزرگترین دلخوشی روزهای نوجوانیمون رو نمیگرفتن و هنوز دلیلی برای شادی و آرامش وجود داشت. که شبها صدای قصه و شعر و موسیقی جاری باشه توی خونه. و اینجا، آخرین پناهه. پناهگاهی بدون ترس از قضاوت و حتی حضور دیگران، بدون جبرِ خوب نشون دادنِ همه چیز و برون ریزی غمها به همون شکل و شمایلی که واقعا هستن. میدونم که خوانندههای قدیمی دیگه به اینجا سر نمیزنن و به نظرم وقتشه که در اینجا رو برای همیشه تخته کنم. دلم برای روزهایی که ۴-۵ نفری بی دغدغه و نگرانی دورهم جمع میشدیم، میزدیم به دل طبیعت، میرفتیم مسلم و تهچین میخوردیم، غروبهایی که من از خستگی با خریدها مینشستم روی نیمکتهای اطراف بازار و از آدمها عکس و فیلم میگرفتم و خیالها در ذهنم میبافتم درحالیکه بقیه به خریدشون ادامه میدادن تنگ شده. این روزها دیگه هیچچیز شبیه گذشته نیست و زندگی روی سخت و پرچالش خودش رو، رو کرده و نمیدونم قراره ته این راه به کجا برسه. به یه آبادی سرسبز یا صحرایی نامعلوم و خالی از حیات. خسته و دلگرفتهام از رنجی که در وجودم ریخته شده و اضطرابی که هرروز و هرثانیه دارم تحملش میکنم. به خیلی نقطههای روشنی که در گذشتهام بودن، دیگه باور ندارم.
به عنوان آخرین جملهم در آخرین پستِ این وبلاگ حرفی ندارم جز اینکه صلح و سلامتی رو برای تمام مردم جهان از خدایی که انگار رو از ما برگردونده، طلب میکنم.
برچسب:
نویسنده: نوید اکبری